یک تجربۀ خوب و دردناک

– وقت آزادت رو چیکار می‌کنی ؟

+ می شینم پای کامپیوتر وقتم رو تلف می‌کنم

– تلف که نمی‌کنی ! حالا یکاری میکنی بهرحال

+ نه دیگه وقتم رو جدی تلف می‌کنم

– خب چرا نمی‌ری سر کار ؟

+ -پوزخند زنان-  دلت خوشه ها ! من که نظام وظیفه ندارم ، من که لیسانس ندارم ، فکر کردی با این وضع چیکار می‌تونم بکنم که ازش پول در بیاد ؟

هیچ می‌دونی چند جا برای مصاحبه رفتم، اما با اینکه بازده خوبی می‌تونستم داشته باشم و رزومۀ قابل قبولی داشتم ، بخاطر نظام وظیفه ! یا مدیر محترم اون مجموعه حتی حاضر نشد باهام مصاحبه کنه یا دست به سرم کرد ؟

می‌دونی چه حس عجیب و خفت باری هست ! وقتی ۲۵ سالت باشه و می‌دونی که از پس خیلی کارا برمیای ولی کار مناسب برات پیدا نمی‌شه و مجبوری دستت رو جلو بابا ننه‌ت دراز کنی ؟

هیچ می‌دونی چقدر دردناکه وقتی می‌بینی مسبب نیمی از مشکلاتت «خدمت کاملا اجباری نظام وظیفه‌»ست و بعد درگیرِ حس تنفر از یکسری آدمی می‌شی که تصمیمات‌شون مستقیما روی زندگی تو اثر می‌ذاره و روند عادی زندگی‌ت رو مختل می‌کنه

انگار یک دوره‌ست که همش باید معلق باشی تا زمانی که تمام بشه

من درد همهء اینا رو چشیدم ، حتی وقتی فکر می‌کنم که تغییری ایجاد کنم و به اصطلاح خوداشتغال باشم -با فرض کنار گذاشتن و فاکتور گرفتن همهء شرایط بسیار افتضاح محیطی که درگیرش هستم و مایل نیستم در موردش عموما چیزی بنویسم- ینی مثلا برم طراحی وب یا برنامه نویسی یاد بگیرم یا کار دیگه‌ای .. می‌سنجم و می‌بینم چقدر زمان می‌بره و چقدر درسا و مسائل مربوط به اون وجود داره که باید انجام بدم و اگه برم سراغ یک کار دیگه ، مستقیما روی اونها اثر می‌ذاره و باز هم حس معلق بودن و بی وزنی …  انگار اینقد باید توی این شرایط سر کنی تا برسی به یک جاذبه و سکون تا بعد بتونی حرکت کنی و قدم برداری

چن وقت پیش سعی کردم پول دربیارم ، سعی کردم با درست کردن کامپیوتر شروع کنم و از طرف دوستم به چند نفر معرفی شدم

یکی از این افراد خانمی بود که عضو هیئت مدیره خانه مطبوعات در زادگاه من هست و دیگری شوهر این خانم که رئیس هیئت سوارکاری و اتومبیل رانی بود

تمام تلاشم رو کردم که کارم رو بی‌نقص و کامل انجام بدم و نهایت رضایت مشتری رو حاصل کنم

چند روز تمام برای شش عدد سیستم که سه تای اونها واقعا در حد نابود بودن، وقت گذاشتم

روز آخر و موقع حساب کردن، خانم محترم مبلغ فاکتور بنده رو که مبلغ بسیار پایینی بود دید و شروع کرد به چانه زدن ! برای من عجیب بود چون ایشون کاملا در جریان تلاش من و کارم بود و چانه زدنش سر مبلغی به اون ناچیزی بسیار غیرقابل قبول بود ، بهم گفت «داری خیلی گرون باهامون حساب میکنی ، برو فاکتور رو بر حسب تعرفه صنف خدمات رایانه بیار و یه کپی ضمیمۀ فاکتور برام بیار» منم با کلی دنگ و فنگ و دو هفته دوندگی یک کپی از تعرفه و نرخ صنف رایانه رو گیر آوردم و پیش فاکتور جدید رو با سه برابر مبلغ فاکتور قبلی خدمت ایشون بردم و کمی اعتراض کردن که بهشون گفتم «این خود شما بودید که فرمودید بنده دارم از شما درخواست مبلغ بالایی رو میکنم» و دیگه هیچ حرفی نزدن

فاکتور رو بعد از یک هفته علافی به حسابدار خانه مطبوعات دادم و منتظر شدم تا مبلغ قید شده در فاکتور رو دریافت کنم و در این فاصله برای این مبلغ کلی نقشه کشیدم و برنامه ریختم

در همین حین شوهر این خانم برای تعمیر سیستم‌ش ازم درخواست کرد ؛ که رفتم و یک صبح تا عصر خورده فرمایشات ایشون رو مو به مو انجام دادم و سیستم‌شون رو صحبح و سالم بهشون تحویل دادم ، در آخر و موقع حساب کتاب ، ازشون درخواست مبلغی کمتر از پنجاه تومن و حتی کمتر از نرخ مصوب صنف رو کردم که با اعتراض ایشون مواجه شدم و با منت مبلغی کمتر رو به من دادند . اینجور مواقع خستگی توی تن آدم میمونه ، وقتی یک نفر با بی انصافی و نامردی حاضر میشه حق کسی رو نادیده بگیره و بخوره و پیش خودش اینطور تصور می‌کنه که به به چقدر من زرنگم و خوب بلدم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم !

بعد از این ماجرا خودم رو دلداری دادم که همسر این آقا، مبلغ رو کامل بهم می‌ده و با اون پول می‌تونم مقداری از نیازهام و بدهی‌هایی که داشتم رو بپردازم ، و چقدر من خوش‌خیال بودم ؛ بعد از مکاتبهء زیاد و تماس های مکرر من و درخواست حق الزحمه ، بعد از چهار هفته، همسر ایشون یک سوم مبلغ مشخص شده در فاکتور و دقیقا مبلغی که بار اول ازشون درخواست کردم و اعتراض کرده بودن رو به حساب من واریز کردن

به ایشون پیامک زدم و گفتم مبلغ مشخص شده در فاکتور اینقدر بوده ولی شما اینقد به حساب بنده واریز کردید، که این خانم هم مثل شوهرشون بهانه آوردن و مغلطه کردن و سرم منت گذاشتن و از زیر پرداخت باقی حقِ من در رفتن !

یک روز تمام دپرس بودم و نمی‌تونستم چیزی بخورم و باورم نمی‌شد که با برخورد زشت دو تا آدم با همچین عناوینی مواجه شدم و اینقد ساده لوحانه و خوش خیالانه حقم پایمال شده و ناراحت شدم که چقدر برنامه ریخته بودم و چقدر دردناک بود که اینقد راحت همۀ برنامه‌هام بهم ریخت و تمام پولی که درآورده بودم سربه‌سر خرج بدهی‌هام شد

با یکی از دوستانم در این مورد صحبت کردم

– احساس حماقت میکنم
+ اشکالی نداره تو می‌تونی راه‌های دیگه‌ای هم برای پول در آوردن پیدا کنی ، حالا طوری نشده
– طوری نشده ?! حس می‌کنم به شعورم توهین شده
+ فکر کن چه کاری می‌تونی انجام بدی ، میک هوپ اند دو ایت

نسبت به همه چیز حس بدی دارم ، چند روز اخیر همش نااُمید و بی‌رمق سعی کردم یک کاری بکنم ، کرخت شدم ، از زور فشار فکری که از همه طرف بهم وارد شده -و مسائل خودم بخش کوچیکی از اوناست- تمرکزم رو از دست دادم ، همه چیو فراموش می‌کنم ، مطالعه درست ندارم ، لکنت زبانم شدید شده

گاهی فکر می‌کنم اینجور مواقع چطور می‌تونم دوام بیارم ؟ باید شارلاتان باشم ؟ باید تصور کنم دنیا جنگله ؟ باید بقیه رو بپیچونم ؟ زرنگی کنم ؟ چشمام رو ببندم و آگاهانه خودم رو به خریت بزنم ؟

انگار در گذر از این مراحل مثل یک موجود هستم که دچار دگرگیسی میشه ، پوست میندازه ، ارزش هاش براش بی معنی میشن ، اعتماد توی وجودش بی معنی میشه ، زندگی براش خنده دار میشه

چجوری بگم من آدمم ؟ با چه رویی ؟ حداقل کاری که از پس هر کسی برمیاد اینه که پیش خودش و وجدان خودش سربلند باشه

حس میکنم از همه چی جا میمونم ، همه از کنارم به سرعت رد میشن ، حتی اونایی که زمانی هم‌رکاب من بودن می‌رن و دیگه بهشون نمی‌رسم

با هر کسی تو دوره ای آشنا می‌شم ، اونا بزرگ می‌شن ، موقعیت شون فرق می‌کنه و من همچنان هشتم گرو نهم می‌مونه

بعد پیش خودم میگم مشکل از منه ؟ من تلاش نمی‌کنم ؟ بقدر کافی نمی‌کنم ؟ شاید خوشبین نیستم که این مشکلات پیش میاد ! ولی من خوشبین هستم ، مثلا در موضوع اخیر، من کاملا منتظر دریافت اون مبلغ بودم ، کلی هم نقشه کشیده بودم ، یک درصد هم فکر نمی‌کردم که از همچین آدمی که به اصطلاح فرهنگی هست اینطور ناعادلانه رکب بخورم …

ظاهرا چاره ای نیست نیست جز صبر و صبر و صبر ، که گاهی مسموم کننده و کشنده میشه

دلم برای صفای مردمِ این دیار تنگ می‌شود

TAgh

سخت ترین تصمیمِ ممکن در شرایط فعلی، برای من، دل کندن از کرمان و این آرامشُ دنیایی هست که اینجا بهش دست پیدا کردم

امروز عصر داشتم توی پیاده رو و زیرِ بارون بسیار بسیار قشنگِ کرمان قدم می‌زدم، و فکر می‌کردم و، در یک لحظه دیدم هیچ چیز توی ذهنم نیست، اصلا نمیدونم کجام ! تنها چیزی که بهش فکر می‌کردم، قدم زدن و بارون و نم‌نمِ ملایمی بود که داشت منو می‌شست !

برای لحظه‌ای تمامِ گذشته و تمام آدم‌ها رو فراموش کردم و با خودم و اکنون‌م تنها شدم؛ بعدش به این فکر کردم که چطور می‌تونم از این محیط و این آدم‌هایی که کم کم دارم به بودن‌شون عادت می‌کنم دل بکنم ؟

در زندگی ما خیلی چیزا میان و خیلی چیزا می‌رن و ما محکوم به عادت کردن به این شرایط هستیم؛ کسی که بخواد در مقابل‌ش مقاومت کنه و با رفتنِ یک عامل از زندگی‌ش درجا بزنه، عوامل دیگه رو از دست خواهد داد و احساس باخت بیشتری خواهد داشت. متاسفم که بخاطرِ شرایطِ حاضری که درش قرار گرفتم مجبور به ترک این شهر هستم و باید به زادگاهم برگردم اما این محیط برای من بسیار خوب بوده و هست؛ به رفتن که فکر می‌کنم بیشتر چشم می‌گردونم ، بیشتر همه جا رو تماشا می‌کنم، فکر می‌کنم به اینکه چقدر دلم برای این شهر و آدم‌هاش و آرامش‌ش تنگ می‌شه

برا عماد؛ رفیقِ بسیار دوست داشتنی‌م که دو تا کتاب برام خرید !😀 از اون آدمایی که دوس دارم همیشه بعنوانِ یک دوست نگهشون دارم، دمِ دستم باشن و هرازگاهی ببینم‌شون، پایۀ پیاده‌روی و قرارهای یهوییِ بدون هیچ پیش‌زمینه و برنامه‌ریزیِ خاص و از پیش تعیین شده و بدونِ هرگونه شیله‌پیله ست اما گاهی با تأخیرهای گاهُ بیگاه‌ش حرصم رو درمی‌آورد و از اون حسِ عصبانیت‌های دوستانه بهم دست می‌داد ! دوستایی که برام کتاب می‌خرن یادم می‌مونن و برام عزیزن ؛ یکجورایی ویژه‌ان . تفاوت‌شون با بقیه توی حجمِ فایده و به اشتراک گذاشتنِ یک لذت ماندگار هست. عماد از اون آدم هاییه که نمی دونم چجوری باید کمتر ببینم شون !؟ اما آخرش -متأسفانه- عادت می‌کنم …

میلادِ عزیزم؛ که همیشه پاتوق‌مون کتابخونه ملی بود و با آبُ تاب ماجراهایی که براش اتفاق افتاده بود رو تعریف میکرد و من با پوزیشنِ «دو دستِ زیرِ چونه»، به حرفاش گوش می‌دادم. بهش می گفتم دو رگه آبودانی-کرمانی😛 آخه یکجوری لهجۀ آبودانی داشت !😀

علیِ عزیز؛ که -بیچاره- از طرفِ من مُلقب به پاندایِ کنگ‌فو کار شد! یک آدمِ بسیار نازنین -با اون لهجۀ غلیظِ شیرینِ کرمانی‌ش- که منو یادِ خودِ زمانِ نوجوانی‌م می‌ندازه و آخرش یکجوری از تصمیمم به رفتنم از این شهر، لب به اعتراض باز کرد که کم مونده بود احساسات بر من غلبه کنه و محکم بغلش کنم !

تازه دوستانی که در دانشگاه پیدا کردم هر کدوم یک بخشی از خاطرۀ کرمان هستند و بهشون عادت کردم

این روزا سعی می‌کنم دوربین رو با خودم ببرم و هرجا که فرصتی پیش اومد و تصویری رو خواستم، ثبت کنم. این ماه‌های پایانی همه چیز برام خیلی ارزشمندتر شدن ، انگار -با این عادت‌م به نگه داشتنِ همۀ وسایلم حتی اگه تیکه‌پاره شده باشن!- دوس دارم چنگ بندازم و همۀ حسُ حالِ این لحظه‌ها رو موندگار کنم

دوست دارم برگشت‌م به بندرعباس رو با نگاهِ متفاوت به آینده و زندگی شروع کنم؛ مشکلات رو تبدیل به شکلات کنم و تا حد ممکن خودم رو با صورت مسئله‌های ارزشمند درگیر کنم و اعصاب‌م رو در مسائلِ پیشِ پا افتاده خرج نکنم

بعدا نوشت : مدتی قبل این پُست رو نوشتم اما بدلیلِ محدودیتِ دسترسی به اینترنت، نتونستم انتشار بدم !

وسواس عملیاتی !

جدیدا دوس دارم تو انجام کارهام وسواس بخرج بدم

اگه کار مورد نظر رو مثل یک شوت در نظر بگیریم و مجموعهء پیش زمینه ها رو مثل پای شوت زننده

دوست دارم پیش زمینه ها و اقدامات م طوری باشه که محکم ترین ضربه و بهترین جهت رو در شوت م داشته باشم

به اصطلاح توپ به پام بچسبه !

بدشانسی ینی شبِ امتحان پایان ترمِ درسِ آزمایشگاه شبکه، کامپیوتر از کار بیفته و حتی به اینترنت دسترسی نداشته باشم که بتونم مشکل این لگن رو حل کنم

بدتر از اون اینکه همهء جزوات درسی م پاورپوینت و پی دی اف باشه و مجبور باشم با نرم افزار تخصصی شبیه سازی شبکه کار کنم که اونم نیاز به یه کامپیوتر سرِپا داره

از طرفی همخونه ایِ ابله م -که خیلی جاها این بلاهت رو ریخته تو سر و صورتم و من سعی کردم با موضوع «کول» برخورد کنم- دوستش رو بیاره خونه، و دوستش، دوس دخترش و یه دختر دیگه رو برداره دعوت کنه تو یه خونه ای که مشترک هست و متعلق به یک نفر نیست !

و انتظار داشته باشه تو هیچ عکس العملی نشون ندی ! ، واقعا من نمی تونم درجهء بی چشمُ رویی این آدم رو هضم کنم

جالب اینجاست که همخونه ای میگه من از برنامهء این پسره خبر ندارم ! فقط خیلی سرد بهش گفتم

«he is your guest , not mine»

کافیه یک دقیقه، فقط یک دقیقه، یکی خودش رو بذاره جای من و بگه اگه بجای من بود چیکار میکرد ؟ کارهایی که من بخاطر آروم موندن این قبرستون و اینکه تنشی بین من و این آدمِ بی انصاف ایجاد نشه انجام ندادم !

وقتی دخترکان رفتن ، ایشون اومده که تمام گندی که بالا آورده رو توجیه کنه !

میگه

به حرفم گوش کن

میگم

من الان به هیچ حرفی گوش نمیدم

میگه

«ادب و شعور» ایجاب میکنه به حرفم گوش بدی !!!

و من سکوت میکنم و توی دلم و مغزم به این فکر میکنم که تعریف «ادب و شعور» در ذهن این آدم چیه !!؟ و این آدم چقدر بی چشم و رو هست که بعد از افتضاحی که بالا آورده همچین حرفی رو بهم میزنه

صبحِ امروز امتحان تخصصی آزمایشگاه شبکه رو با معلومات عمومیِ خودم جواب دادم و کاملا احساس ناراحتی می کنم از اینکه درسی که نباید کمتر از بیست میشدم، حالا ممکنه خراب کنم

و به این فکر میکنم که توی این وضعیتِ شدیدا خرابِ مالی م که کارِ مناسب رو بخاطر نداشتن کارت پایان خدمت و مدرک لیسانس نمی تونم بدست بیارم و صورتم رو با سیلی سرخ نگه داشتم و حتی شهریه دانشگاهم رو دارم به زور از جیب والدین می پردازم، همچین اتفاقایی چرا باید برای من بیفته ؟ و همچین آدم هایی چرا باید توی طالع نحسِ من قرار بگیرن ؟

به نظرِ شما، آدمی که اینقد مغرور هست که نمی تونه بخاطر اشتباهات ش عذرخواهی کنه و فکر می کنه کاراش رو اگه با زبان درازش و دلایل ناپلئونی موجه جلوه بده، چه برخوردی باید باهاش کرد ؟

به بهانۀ ازدواج دوستم

صمیمی ترین دوست دوران دانشگاهم یک ماه قبل ازدواج کرد و من بخاطر مشکلات روحی ، حسُّ حالی برای نوشتن در این مورد نداشتم اما امشب فکر می‌کنم می‌تونم بنویسم !

مصطفی و همسرش در صبح یک روز زیبا، توی یک محضر و با حضور خانواده‌هاشون و من -که بعنوان ثبت کنندۀ این روز بوسیلۀ دوربین‌م اونجا بودم- به عقد هم دراومدن و چند روز بعدش هم در منزل همسرش مراسم گرفتن

خواستم چند کلمه ای در موردِ مصطفی بنویسم ، اما نمی‌دونم واقعا چی باید بنویسم، شاید عجیب ترین دوستی که من داشتم مصطفی بوده ! آدمی که از نظرِ من هیچیُ سخت نمی‌گیره و خیلی خوب از پسِ کارهاش برمیاد چون صفتِ «سماجت» رو یدک می‌کشه😀

یک دوستِ بسیار عزیز که متولد دی‌ماه -ماهِ امتحانات دانشگاه!- هست و همیشه بخاطر این موضوع نتونستیم درستُ حسابی براش جشن تولد بگیریم😛

وقتی با اون چشمای عروسکی‌ش توی چشمات نگاه می‌کنه اصن نمی‌دونی باید بخندی یا حرف بزنی و یا چیکار کنی ! ترم اول، قشنگ، اولین باری که برگشت و توی چشمام نگاه کرد رو یادم میاد !😀 همچین نگاه می‌کرد و چشماش گرد بود که نمی‌دونستم چیکار کنم !😀

خیلی عادی باهم دوست شدیم و منو به بستنی دعوت کرد و این ملاقات های دو نفره و رفت و آمد ها همیشگی شد و ما هی بیرون می‌رفتیم و پیتزا می‌خوردیم و بستنی می‌خوردیم و همیشه اون منو مهمون می‌کرد ! :)) چون من یک سری رگه‌های اصفهانی داشتم و اهل خرج کردن نبودم😛 من و مصطفی تبدیل به رفقای گرمابه و گلستانِ هم شدیم ، وجه مشترکِ هر دوتامون اعتیادِ مفرط به اینترنت بود !😀

مصطفی خیلی چیزا به من یاد داد و آدم بسیار سودمندی برای من بود و باعثِ آشنایی من با خیلی موارد شد ، شاید اگه مصطفی نبود من یک آدم افسرده بودم که توی لاکِ خودم گیر کرده بودم و با هیچکس در دانشگاه ارتباطی نداشتم ، اما مصطفی باعثِ اغلبِ ارتباطاتِ من در دانشگاه شد ، تا حدی که توی دانشگاه و حتی خارج از دانشگاه به ما لقب دوقلو دادن !😀

بعضی وقتا از دستش خیلی حرص می‌خورم و خودش هم گفته هیچوقت نمی‌دونه چرا من از دستش ناراحت می‌شم ! و اصلا حواسش نیست ! و من همیشه روی این ناراحت کردن‌های بی‌غرض‌ش چشمام رو می‌بندم ، شاید بعضی وقتا هم جوش بیارم و تشری چیزی زده باشم که الان یادم نمیاد ! :-«

بعضی وقتا هم کلا از حرص دادنِ من کیف می‌کنه و شب قبل از اینکه سوار اتوبوس بشم و به کرمان بیام ، بهم گفت

تو بری کرمان اونوخ من کیُ حرص بدم ؟😐

که البته من با فُش و خنده جواب‌ش رو دادم😀😛

آدمیه که اغلب دیر به قرارهاش می‌رسه ! مثلا وقتی می‌گه فلان ساعت منتظرم باش باید انتظار چند ده دقیقه تأخیر از جانبِ مصطفی رو داشت😀

پایۀ همه جور بیرون رفتنی هست ، حتی توی اوجِ دپرسی ‌هام میومد و منُ بیرون می‌بُرد ؛ اون تقلاهاش برای اینکه من غصه‌هام رو فراموش کنم خیلی جالب بود و جزو معدود افرادی بود که اشکُ گریۀ من رو دید

جملۀ باباش رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم

قدرِ این دوستی‌های الان‌تون رو بدونید چون تبدیل به خاطره می‌شه و موندگاره

و جملۀ بابام که بعد از شنیدنِ خبرِ ازدواج مصطفی با یک خنده بهم گفت

خب دیگه، مصطفی رو نمی‌تونی گیر بیاری ، دوستت دیگه زن داره😀

و من کلی به این جمله‌ش خندیدم

و مزه پرونی‌های خودم که به همسرش گفتم

من سرجهازیِ مصطفی هستم ! منم با خودتون ببرید خونتون، قول می‌دم یک گوشه ساکت بشینم و فقط از اینترنت استفاده کنم !😀

و در آخر آرزوی قلبیِ من خوشبختی و موفقیتِ مصطفی‌ست و یک سری گفته‌هایی که توی وبلاگ نمی‌تونم نشر بدم، در کُل اتفاق هیجان انگیزی بود ، اینکه از نزدیک شاهدِ عقدِ دوستم باشم

در آخر هم شما را به شنیدن این موسیقیِ بی‌کلام از آقای ریچارد کلایدرمن دعوت می‌کنم !

به بهانۀ حرف دوستم

چند شب قبل بالاخره به تنبلیِ خودم غلبه کردم و بعد از سه هفته به چهار راه احمدی کرمان رفتم تا برای دوستم یک سری از منابع مقطع کارشناسی ارشد رو پیدا کنم

به همین بهانه با دوتا از دوستان‌م در کرمان قرار گذاشتم و ملاقات‌شون کردم ، دوستم از راه رسید و اولین حرفی که زد این بود

با خودت چیکار کردی !!! چرا اینقد لاغر شدی ؟!

شایان ذکر هست که این دوستان رو حدود چهار هفته قبل دیده بودم و این حرف‌ دوستم خیلی ترسناک بود

منم سعی کردم غصه‌ای مضاعفی که این حرف‌ش بهم القاء کرد رو قورت بدم و بهش گفتم اینا از زورِ فکر و غصه‌ست ، و اضافه کردم که انشالا به زودی حلوای منو می‌خوری و سر مزارم گُل پَرپَر می‌کنی !

حرف دوستم برام غُصه آورد نه بخاطر اینکه من عاشقِ غصه خوردنم یا منتظر بهانه‌ای هستم که لب و لوچه‌م پائین بیاد ، چون واقعا شرایطِ خیلی حادی دارم ، اینا از زورِ خوشی نیست ، از زور بدبختی و احساس معلق بودن هست …

جمله‌ش برام غصه آور بود چون دیدم واقعا در موردِ اینکه به چیزای بد فکر نکنم و غصه نخورم شکست خوردم و باز هم همون وضع رو دارم

همه می‌گن من زندگیُ سخت می‌گیرم و با اوضاع کنارم نمی‌یام اما واقعا من نمی‌دونم چجوری باید سخت نگیرم !

این روزا تلاشم این هست که به چیزای نااُمید کُننده فکر نکنم و تلاشم رو بذارم پای درس و سرگرم شدن به یادگیری ، اما این وسط فکر کردن برایِ من اجتناب ناپذیره

اینکه راه می‌رم و ناغافل صحنه‌هایی می‌بینم و من رو پرت می‌کنه به خاطرات ، یا حرف‌ها ، آهنگ‌ها و جملاتی می‌شنوم که یک عالمه فکر برام میاره

یا شب ها قبل از خواب ، انگار تا عمودی می‌شم همه‌چی به سمتِ مغزم هجوم میاره و من سعی می‌کنم به چیزی فکر نکنم و فقط بخواب برم

پی نوشت :

می‌خوام سعی کنم بی‌نظمی‌های زندگی‌م رو هَرَس کنم تا نهال ضعیفِ زندگی‌م قطور و محکم بشه و با هر بادی نلرزه …

توی فکر فرستادن مقاله برای یک سمینار تخصصی در زمینۀ رشته‌م هستم ، تو فکرِ جمع کردنِ کوله بار هستم ، و پیش‌نیازِ این موضوع هَرَس کردنِ بی‌نظمی‌های زندگی‌م هست

روزهای خنثی

همیشه از اُستاد‌هایی که انگیزۀ خاموش شدۀ من برای کسب تحصیل و تجربه را بیدار کرده‌اند خوشم می‌آمده ، این ترم هم خانم خلیلی ماهانی یکی از اساتیدی هستند که در زمینۀ تجارت الکترونیک تحصیل کرده اند و سبک و شیوۀ تدریس ایشان، حس های کور و علاقۀ من به درس خواندن را بیدار کرده اند

به همان نسبت از افرادی که احساس زرنگی می‌کنند و فقط بدنبال نمره گرفتن هستند و ارزشی برای کارها و تلاش‌هایم قائل نیستند بدم می‌آید ، متأسفانه این ترم گرفتار دو عدد دانشجوی فرصت طلب شده ام که هرازگاهی برای اینکه فقط بتوانند نمرۀ میان ترم بگیرند ابراز تمایل می‌کنند که در زمینه‌های پژوهشی و ارائه‌های کلاسی همگروه من شوند ، و من هم قاعدتا از دستِ آنها فرار می‌کنم و خواهم کرد

این ترم، دوست دارم مقاله بنویسم و تحقیق و پژوهش کنم و همۀ کتاب‌های تخصصی رشته‌ام را به قولی «بجَوَم» بلکه از این کودنیت که وجودم را فراگرفته خلاص شوم !

همچنان بحرانی که گریبانِ مرا گرفته بی‌پولی و بی‌شغلی هست ، متأسفانه در جامعۀ ما دانشجویی که معافیت موقت تحصیلی دارد را مساوی با خرکاری و زورگویی می‌دانند ، یعنی هرطور که می‌خواهند به او زور می‌گویند و دستمزد خیلی کمی به او می‌دهند ، یا استخدامش نمی‌کنند، فقط بخاطر اینکه کارت پایان خدمت و مدرک لیسانس ندارد !

پیشاپیش از مسئولینی که مقدمات چنین برخوردی را در جامعه فراهم کرده اند ابراز تنفر می‌کنم